X
تبلیغات
رایتل
18 - آبان‌ماه - 1390

میوه‌های کال

بوی گوجه‌های توی دیگ،

                               در میانه‌ی حیات

باغ بی‌ستاره،

                  دختر شمال

میوه‌های نو رسیده،

                          زیر چارچوب در

یک انار ِ دانه دانه روی میز ِ توی هال

طرح شعر تازه‌ای به روی ِ کاغذی

                                          نوشته با ذغال

انتظار

انتظار

انتظار

25 - خرداد‌ماه - 1389

از حضورِ شاخه‌ی درخت

 

                            در تلألوءِ روانِ رود

 

از طلوع یک نوشته تا همین شروع

 

از غروب وحشی یگانگی

 

از همان حضور شیشه‌ای

 

من هنوز حرف‌های بی‌شمار در دلم نشسته است

 

می‌شود کمی ...

 

             می‌شود دمی ...

 

                       رو به روی یک نشسته رو به روت

 

حرف‌های جاودانه بشنوی؟

 

...

 

تو برای خویش زنده‌ای

 

او برای خویشتن

 

بین او و تو

 

                منم

 

من برای هیچ و پوچِ ذهنی‌ام،

 

                                     نشسته‌ام


 

من برای ...

 

میوه‌ی محال!

 

                من فقط برای توست

 

                                          زنده‌ام

 

...

 

مثلِ یک نسیم

 

                رد شدی

 

مثل خاطرات

 

                محو

 

مثل "هر چه را که بود، باد برد"

 

                         تو ردیفِ شعرهای نآمده شدی

 

روزها اگر چه بی‌عبور

 

گریه‌ها اگر چه بی‌صدا

 

سایبان، اگر چه سدِّ آفتاب

 

هر چه هست و هر چه بود

 

                                 با ندیدنت شروع شد ...

 

23/11/85 ـ 16:30

25 - خرداد‌ماه - 1389

باز یک شروع


ساده مثل سادگی


یک شروع با: "سلام؛ حالتان؟"


یا شروع با: "چطوره حال و روزتان؟"


               "می‌شناسمت گمان کنم ... چه بود اسمِ‌تان؟"


از همین بهانه‌های ساده می‌شود شروع


قصّه‌ی رفاقت دو دوست


قصّه‌ی شروع خنده ـ گریه‌های ماندنی


راه رفتنِ درونِ کوچه‌باغ‌های کودکی


خاطرات خیسِ بچّگی


رو به روی هم نشستن و نگاه‌های عمق‌دار


دست در درون دست و سینه روی سینه‌های داغ‌دار ...


.

.

.


آه ... انتهای رابطه


سخت مثل سادگی!


انتهایِ با کلامِ: "در پناهِ حق!"


"با امیدِ دیدنِ دو باره‌ات"


یا کلام‌های ساده‌ی یواشکی:


"بعدِ رفتنت چگونه من ... ؟"


"بی تو می‌توان مگر ... ؟"


می‌شود تمام


ارتباط‌های ساده


                     ساده و ...


23/11/85 ـ 18:30

28 - اردیبهشت‌ماه - 1389


به برادرم: صالح

 

برخیز دو دست خویش در هم بکنیم

این رابطه را، دو سویه محکم بکنیم

پرهیز کنیم از همین رابطه‌ها

این فاصله‌ی قریب را کم بکنیم

 

چندی‌ست رفاقتی اخوت شده است

سهم دو نفر دوست، محبت شده است

مثل ِ تنه‌ی درخت ِ اکنون مبلی

سرتاسر ِ رابطه منبْت شده است


یکبار دو باره باز میلادت شد

یکسال "دو باره زیستن" فالت شد

این زندگی قشنگ و رؤیایی باز

سهم دل و روح پر تب و تابت شد

28 - اردیبهشت‌ماه - 1389

مدهوش همین بازی ساده شده‌ایم

دور از می و یار و ماه و باده شده‌ایم

درگیر غرور کاذب هستیم همه

مثل بشری بزرگ‌زاده شده‌ایم

15 - فروردین‌ماه - 1389

یک عالمه ریسمان ِ درهم دارم

یک درد ِ همیشه و دمادم دارم

یک سینه پر انتظار و دستان دعا

بهر فرج ِ امام خاتم دارم

9 - آذر‌ماه - 1388

شاعری حس و حال می‌خواهد

 

زنده‌گی در محال می‌خواهد

 

شاعری شیوه‌اش جدید شده‌ست

 

عقل ِ رو به زوال می‌خواهد!

18 - آبان‌ماه - 1387


دل می‌بری تو از من و مشهد نمی‌بری؟

گم کرده راهم و سوی مقصد نمی‌بری؟


18 - مرداد‌ماه - 1387

 

زوری که نیست.... نمی‌آید....

 

25 - آذر‌ماه - 1386

 

از خواب و خوراک و زندگی افتاده

از چاله به چاهِ بندگی افتاده

او مدعی خدایی مردان بود

در دامِ زنان، به بردگی افتاده

 

2 - شهریور‌ماه - 1386

 

اسمِ تو ز دفترچه‌ی او خط خورده

آن قسمتِ آسمانی‌ تو مُرده

باید بروی دوباره آغاز کنی

ای بچه‌ی لوس! بچه‌ی سرخورده!

 

27 - اردیبهشت‌ماه - 1386

 

من یک زن خوب، مثل تو می‌خواهم

من هولم و یک‌باره، یهو می‌خواهم

عمری‌ست به دنبال تو می‌گردم من

من زندگی‌ای دوباره، نو می‌خواهم

 

7 - اسفند‌ماه - 1385

 

یک برگه و صد هزار امّا و اگر

باعث شده تا خیره بمانم سوی در

یک برگه که روی آن نوشته‌ست درشت:

تو منتظرم باش که رفتم به سفر

 

 

1 - اسفند‌ماه - 1385

 

در زندگی‌ام ز عشق جز نامی ماند؟

از خاطره‌ی کوچه فقط یادی ماند

بر روی درخت آرزوهای "سکوت"

از آن همه میوه، میوه‌ی کالی ماند

 

26 - بهمن‌ماه - 1385

 

سیگار به لب، بزرگ‌تر از پیش شدی؟

لب بر لبِ لب، بزرگ‌تر از پیش شدی؟

این بار سوال کردم از خود که مگر

با این همه رب بزرگ‌تر از پیش شدم؟

 

24 - بهمن‌ماه - 1385

 

ای کاش ردیف و قافیه جور شود

همراه همین شعور من شور شود

در بین تمام این همه تاریکی

مضمون همین رباعی‌ام نور شود

 

23 - بهمن‌ماه - 1385

 

ای کاش سیاهی از دلم دور شود

چشم همه‌ی حسودها کور شود

من پنجره‌ای بهانه کردم آن‌گاه

گفتم به خدا: رباعی‌ام جور شود!

 

 

20 - بهمن‌ماه - 1385

 

روزی که تو را برای خود می‌خواهد

او فاتحه‌ی عمر مرا می‌خواند

چاقو بدهید تا خلاصش بکنم

آن خواستگارِ تازه، زن می‌خواهد!

 

6 - بهمن‌ماه - 1385

 

با عشوه و ناز، قلب من را دزدید

او مستی و تنهایی من را هم دید

آن دخترکِ تازه رسیده از راه

با نسخه ی "نه" زندگی ام را پیچید

 

 

15 - دی‌ماه - 1385

 

این پیرهنت آبِ ‌اناری شده باز

ابیات رباعی‌ات بهاری شده باز

تو، من، ‌سفرِ‌ مشهد و ای وای خدا!

انگار که قسمتِ تو زاری شده باز

 

14 - دی‌ماه - 1385

 

وقت سحر از غصه نجاتم دادند

در نیمه ی شب آب براتم دادند

بی چاره شدم ز هر چه مسیتی ست خدا!

در نیمه ی شب آبِ انارم دادند!

 

 

13 - دی‌ماه - 1385

 

سرگیجه گرفته‌ام،‌ و قلبم ترکید

دردِ‌ دلِ من چو شاخه‌هایِ آن بید

من باعث و بانی‌ حضورش هستم

آن عشق، چرا انارِ جسمم را چید؟

 

6 - دی‌ماه - 1385

 

«نمی شود»

می خواستم که با تو باشم و ... دیگر نمی شود

هر کار کرده ام، ولی آخر نمی شود

از صبر هی مگو که راه حل تمام مسائل است

ای آه، زندگی به صبر که بهتر نمی شود

من آمدم به سمت تو گفتم که: "خواهرم ..."

اما به "خواهرم"، غریبه "برادر" نمی شود

در دام لحظه های پر از بی کسی، عزیز

دوری ز دست گرم تو بارو نمی شود

من آه می کشم ـ و امیدی به وصل نیست ـ

این آرزوی وصل میسّر نمی شود

1 دی 85

 

23 - آذر‌ماه - 1385

 

سقف دل من خراب شد با رفتن

تو رفتی و درگیر شدم با هستن

من بی تو نباید افتخاری بکنم

به این همه زندگی، به خود، دل بستن

 

23 - آذر‌ماه - 1385

 

دریا شدنم برای تو جالب بود

بر ساحل آرامش تو غالب بود

دریا شده ام که موجی تو باشم

موجی که فقط تو را، تو را طالب بود

 

23 - آذر‌ماه - 1385

 

با "ساکت و آرام" دهانم بستی

گفتی که "برو دل مرا بشکستی"

ای بانوی شعرهای یک شاعر خُرد

تو در دل من چرا چرا بنشستی؟

 

22 - آذر‌ماه - 1385

 

زخم دل من چقدر بد چرکیده

اندام مرا ببین که بد پوسیده

من بی تو درون خویش می مانم ... آه

یک کرم درون پیله ای پیچیده

 

21 - آذر‌ماه - 1385

 

او رپ شده و ژل به سرش می‌مالد

ننگِ ول و ولگردی تنش می‌مالد

او فاتح انواع مد روز شده

او هم رژِ لب چو خواهرش می‌مالد!

 

20 - آذر‌ماه - 1385

 

این زندگی "سکوت" هم مال خودت

این دشت پر از هبوط هم مال خودت

صد بار از این مشق نوشتم این جا:

"همراهی با شروط هم مال خودت"

 

 

17 - آذر‌ماه - 1385

 

ترجیح دهم رباعی‌ام را به غزل

این حس غمِ سماعی‌ام را به غزل

باید بروم کمی تو را شعر کنم

ترجیح دهم همین کَمَم را به غزل

 

   1       2       3    >>