-
۹
16 - آذرماه - 1385 22:37
ما آمدهایم عاشقِ او بشویم گاه عاشق چشم و خال و ابرو بشویم ما آمدهایم تا پریشان باشیم چون زمزمهی باد، چو گیسو باشیم
-
۸
15 - آذرماه - 1385 16:32
ما آمدهایم تا که آدم بشویم تا پیرو پیغمبر خاتم بشویم باید که همانند همان شیرازی ما طالب جامِ جاننما، جم بشویم
-
۷
14 - آذرماه - 1385 12:29
از این که چند مدتی ست این ویترین شیشه ای را به روز نمی کنم، خودم هم ناراحتم. دلیلش بماند. امیدوارم بتوانم با نظم بیش تری این جا را به روز کنم. او از خود و از خویش سخن میگوید ـ او درد خودش را به کفن میگوید ـ چندیست که با تو درد و دل میکند او این بچه که عمریست به من میگوید
-
۶
9 - آبانماه - 1385 14:39
از با تو نبودن خودم میترسم از این همه بودن خودم میترسم یک جام مِی از پیش فلانی آرید از مست نماندن خودم میترسم
-
۵
7 - آبانماه - 1385 15:07
هیچیم و از این نبودن خود مستیم با این همه هیچ بودن، از خود رستیم ما خط زدگان نامِ خویشیم همه با خط زدنِ خویش به او پیوستیم
-
۴
3 - آبانماه - 1385 21:52
جز بودن با تو من نمیخواهم هیچ از زندگی بی تو نمیدانم هیچ گر چه همهی زندگیام هیچ شده از هیچ به جز هیچ نمیفهمم هیچ
-
۳
28 - مهرماه - 1385 12:14
ای کاش از احوال من آگاه نبود سهم منِ بیچاره غم و آه نبود ای کاش کمی ز آخرت میترسید این بچهی نارسیده خودخواه نبود
-
۲
27 - مهرماه - 1385 12:37
شاعر نشدم که تا تو دردم بشوی حافظ نشده بلای جانم بشوی شاعر همهجا ز قافیه میترسد ای قافیه! ای کاش نصیبم بشوی
-
۱
24 - مهرماه - 1385 15:58
من شعرِ سپید را نمیفهمم هیچ اشعار رباعی خودم را هم هیچ من شعر برای دل خود میگویم از شعر به جز شعر نمیخواهم هیچ
-
شدن
6 - مهرماه - 1385 12:59
«شدن» فالی برای دلْخوشی خویش میشوی هر بار بیدل و دلْریش میشوی دنبالِ تازگیِ عطرِ یک نگاه دیوانهوار، همرهِ تشویش میشوی وقتی که درد، دینِ جدیدِ زمین شود تو معتقد به ساحتِ آن کیش میشوی وقتی که نامرادیات از او به سر رود تو در گناهْ کردنِ از او، پیش میشوی وقتی که نفرت تو ازدیاد یافت گرگی به رنگْ در آمده و...
-
بغضِ سفید
2 - مهرماه - 1385 13:11
«بغضِ سفید» وقتی که رفت، در دلِ من شب کناره کرد رفت و نگاهِ خستهی من را نظاره کرد وقتی نبود، تازه دلم «بود» را شناخت غم اینچنین حضورِ خودش را اشاره کرد وقتی که رفت شمسِ دلم را کسوف شد او همدم و حریف دلم را ستاره کرد وقتی که رفت خاطرهها تازه تازه شد او هر چه خاطره را سنگواره کرد وقتی که رفت عکس دلش را به من فروخت...
-
جدا
28 - شهریورماه - 1385 12:31
برای: سیدمحمدحسین موسویفراز «جدا» ما گرچه جداییم ز هم، یا ز دگرها بنشین به کناری، تو جدا از همه گرها با همنفس هم شدن و با دم و دمگیر میخواستم از یار بگویم، ز خبرها این شعر و غزل گر چه حریمِ تو شکانده تا باشی از این لحظه چو آن باده به سرها سخت است برای تو که یک عمر جدایی از خویش، ازین شعر، وز این دار به برها امروز...
-
رسیدن
27 - شهریورماه - 1385 09:52
«رسیدن» کلاغ قصهی من مُرد و خانهاش نرسید دلم هوای غمش کرد و نامهاش نرسید که گفت عاقبت این فاصله به هم ریزد؟ ترانه مُرد و گمانم زمانهاش نرسید و نق نقو شدهای، لج برای هیچ کنی بهانه کن که چرا آن بهانهاش نرسید که بیت بیت غزل را جواب میداد او زمان شعر نو است؟ ... آه ... ترانهاش نرسید ولی چه حیف غزل رو به بیت پایان...
-
روزی تلخ
20 - شهریورماه - 1385 15:45
معاصران، هر گاه سخن از پارسی گویی و پارسی نویسی به میان می آورند، ضمیمه اش را فردوسی قرار می دهند تا آن چه را که فردوسی خود به آن ازعان داشته، تکرار کنند: بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی بر همگان روشن و هویداست که زحمات فردوسی در زنده و پویا نگه داشتن زبان پارسی فراموش نشدنی است. بسیاری از لغات و...
-
ترانگی
20 - شهریورماه - 1385 15:22
«ترانگی» ترانگی شعورِ سبز، ـ بی قرار ـ ترانگی حضورِ سبزیِ خزان میانِ زردیِ بهار "سرودن" آن حدوث حادثِ ترانگیست.
-
فاصله
20 - شهریورماه - 1385 15:20
«فاصله» اما میانِ "ما" و "من" اکنون "تو" مانده ای ـ تا کی کسوف؟ و امّا اگر نبود حایلت ... ـ وای از کسوف
-
حساب
19 - شهریورماه - 1385 00:00
«حساب» یک جمعِ یک، دو من کم کن از تو، تو تو کم کن از من، هیچ این جا حساب نیز به حسابم نیاوَرَد.
-
مبداء و معاد
18 - شهریورماه - 1385 23:57
«مبداء و معاد» راستی مبداءِ "تو" بودنم چهشنبه بود؟ یک؟ دو؟ و شاید سهشنبه بود ... آه مبداء و معاد ... خدا کند هیچشنبهای معادِ بودنِ "تو" بودنم نباشد و ... وای ... نه آخرِ مسیر جمعه است ...
-
تصور و تصدیق
17 - شهریورماه - 1385 18:38
«تصور و تصدیق» تصدیق اینچنین که: "تصور محال نیست" صادق است؟ یعنی عدم که "ما" ست دلیلش محال نیست .
-
زمان
17 - شهریورماه - 1385 18:37
«زمان» انیشتین میگفت: "میتوان زمان نداشت" یعنی زمان برای زمین مسئله نداشت. این حادث زمانی و آن دیگری گمان ... نه! من، تو، بودهایم از اول ... زمان کجاست؟
-
ذاتی و عرضی
4 - شهریورماه - 1385 00:06
«ذاتی و عرضی» تو ذاتی من و من عارضم به تو ذاتم تویی و عرضها برای تو: جان و جهانِ من اکنون فدای تو
-
وحدت وجود
3 - شهریورماه - 1385 03:31
«وحدت وجود» بعد از سفر خیال کرده بودم دو تا شدیم. تو یک طرف منِ بیچاره یک طرف اکنون بعد از شنیدن "منصور" و دارِ او قائل به وحدتم.
-
استقبال
2 - شهریورماه - 1385 21:27
«استقبال» تو "بود" بودی و من "هست" شدم ز تو امشب. تو "ماضی" و منِ بیچاره "حال" ز تو امشب. وای از برای "استقبالِ" تو امشب.
-
فلسَشِعر!
30 - مردادماه - 1385 20:00
در عالم شعر و ادبیات، بداعت و ابداعِ سبک و شیوه ای نو (چه در ساختار و قواعد زبانی و چه در مفهوم) همیشه تحولی ژرف را ایجاد کرده و توانسته است به دریای ادبیات، جوش و خروشی نوین را نوید دهد. به عنوان بزرگترین نمونه ی تحول در عصر معاصر، می توان به فعالیت نیما اشاره کرد که منجر گردید تا مسیری نو در فرا روی شاعران و شاعرکان...
-
خطا
28 - مردادماه - 1385 22:44
پیشکش به: محمد کمیجانی «خطا» تو رفتی و منِ بیمار را رها کردی بدان که تا به همیشه، به من جفا کردی نشستی و لبِ لبخند بر لبانت بود برای مردنِ من شایدم دعا کردی چرا به من تو نگفتی که میروی آخر؟ همان دمی که تو اول مرا صدا کردی خیالِ من، که نشینی کنار و در برِ من ... چه خوب در حقِ من، بهترین، وفا کردی سبو شکست و دلم در...
-
خاطره
28 - مردادماه - 1385 22:43
«خاطره» ساعت به روی "دو" ست که دل زنگ میزند بر شیشههای خاطرهات سنگ میزند بغض سکوت میشکند در عبور سنگ پایم به محض رفتن تو، لنگ میزند سیگار و دود ... گردش در دور این اتاق این سر ز بعد هر نخ آن، منگ میزند رد شو دگر که درون نگاه تو مردی به روی صورت خود، چنگ میزند دستم به سوی سایهی سنگین آینه تصویر خویش را به سیه،...
-
خاطرات اردیبهشت
28 - مردادماه - 1385 22:42
«خاطرات اردیبهشت» خرابم از تو و از خاطرات اردی ... آه همان زمان که تو تاب از دلم ربودی ... آه نشستنِ لب حوض و کنار بوته ی یاس همان زمان که تو برتر ز یاس بودی ... آه حضورِ حاضرِ ناظر، غروب و رنگ تپش همان زمان که تو اشعار من سرودی ... آه من و تو، صندلی چوبی و نگاهی محض همان زمان که تو قطرات اشک دیدی ... آه تبسم و دل و...
-
گریه
27 - مردادماه - 1385 11:35
«گریه» حضورِ سایهی من بچهوار میگرید نشسته خواهر تو بر مزار میگرید هوا گرفته و آن ابرِ بر فرازِ زمین برای سادگی روزگار میگرید گلابشیشهای از دست من زمین افتاد شکست و شیشهی آن در کنار میگرید همو که قبر تو را میکَنَد، به آرامی گمان کنم که تنش در غبار میگرید نشسته کوهِ صبوری کنار و ای دل، آه غمیده است و چو ابر...
-
آزاد
27 - مردادماه - 1385 11:35
«آزاد» هنوز میشود «آزاد» شعر گفت، آری چه سالمی و چه آن گه که خوب، بیماری چه در کلاس نشستی، چه در کلاس نئی زمان دلبری و آن زمان که دلداری چه زندهای و چه مرده، چه بیصدا یا عکس چه دینت عاشقی است و چه آن که بودایی چه این که این نفست در درون سینهت، حبس چه این که شاد شدی و چه این که غمباری چه داشتی غمِ عشق و چه آن که...
-
خسوف
27 - مردادماه - 1385 11:34
«خسوف» یک شام و ماه یک قرص کامل از رخ محبوبِ من، به بام در دشت لوت این جا ستاره را به نظاره نشسته ام. یک ماهِ حور در وسطِ آسمان لوت یک آستین ستاره به بر، در عبور شام چون کودکان ساکن و گیرا نشسته ام. یک ابر عشق در پس یک آزمونِ سخت [ـ در پس یک آسمان نگاه ـ باران دیدگان منِ خسته از گناه وین جا میانه گشتن و خاموشی صنم من...