-
نامه
26 - مردادماه - 1385 11:42
«نامه» نشستهام لب دیوار و نامه میخوانم دو دست دور دو زانو، ترانه میخوانم قطار کردهام آن نامههای قبلی را برای ماندن در آن زمانه میخوانم برای یاد تو ای دوست، این چنین مجنون به یاد تو همه جا بی بهانه میخوانم صدای زنگ در و ... خواهرم به سمت حیاط دعای آمدنِ تو به خانه میخوانم دلم برای تو تنگ است، پس کجایی تو؟ درون...
-
لبنان
22 - مردادماه - 1385 15:28
متاسفانه دیروز هر چه بیش تر به دنبالِ شعری که پیرامون حوادثِ لبنان گفته بودم گشتم، کمتر آن را یافتم. به گمانم روزنامهای که در حاشیهاش شعر را یادداشت کرده بودم قاطی زبالههای دیگر، به دست کارگر شهرداری سپرده شده باشد. نمیدانم؛ اما شاید این تنبیه خوبی برای من باشد تا با حاشیهی کاغذِ اخبارها کاری نداشته باشم!
-
ماندنی
21 - مردادماه - 1385 05:14
«ماندنی» یک لحظه ماند، واله و شیدا برایِ من آنکس که بود در همه عمرم خدای من گم گشت خطِّ نگاهم به سمتِ او مبهوت گشت پشتِ نگاهش نگاهِ من بیمارگونه در پی آن بیکسی بسی ساکن نگاه میکند آنجا، شفایِ من دیباچهای ز خاطرات ن آنجا ز راه ماند او مانده است یکّه و تنها سوای من نورِ غروب، اشک دو چشمانِ من روان میلرزد این همه...
-
و مُرد
21 - مردادماه - 1385 05:14
«و مُرد» و مُرد، آنکه تنم در برابرش خم شد و رفت و جای نبودش بهانهی غم شد و بازگشت و نگاهی به یار خود انداخت عبور کرد نگاهش، حضور او کم شد دوباره تشنه لبم، باید از عطش رد شد و آب داخل لیوان برای من سم شد و خنده میکنم اینجا میان گریه و ... آه و پلکهای دو چشمم به لحظهای نم شد حقیقتی است نبودن ـ و گریه کردم من ـ...
-
این در آن ـ آن در این
21 - مردادماه - 1385 05:12
«این در آن ـ آن در این» حرفِ مردن نیست روز هم شب میشود گاهی بر مزارِ روز باید رفت دیدهبانی کردنِ لحظاتِ رویایی شب درون روز میخسبد ـ روز هم نیز اندرون شب ـ یک زمستان، پیشِ روی مهر بعدِ هر فریادِ موسایی خواب اندر کرنش ماهوت مردگان بر سایهها آرام نجمها چشمکزنان، رقصان چرخش، از جنس همورابی پاسبانِ شب، گلِ خار است...
-
انگشت میانی
21 - مردادماه - 1385 05:11
«انگشت میانی» رویِ دوش من و تو جای دو دست است، ولی هر دو از هم دورند جای انگشت میانی تو اما خالیست. روی پیشانی تو حک شده است همهی قصّهی عمرت، اما همهی قصّهی عمرِ منِ دیو در بیابان خدا میپلکد. روی قلبِ من و تو یارِ عزیز از تمامِ سخنانِ من و تو پر شده است کلماتی که همه جنسِ بلورند عزیز. شیشهی عمرِ تو سر رفت در آن...
-
طلاق
21 - مردادماه - 1385 05:10
«طلاق» خدا کند که برون شی ز فکر و افکارم همین قَدَر که تو هستی، بدان گنهکارم خدا کند که بمیری و یا سقط بشوی و باش تا به همیشه کنارِ اغیارم هر آن دمی که نباشی، بدان که من خوبم ز رفتنت خبری نیست ... من دلْافگارم هنوز لیلی و مجنون ترانه میخوانند؟ که دور باد دروغ از تمامِ اشعارم چه خوب شد که هنوز بچهای نزائیدی...
-
سرد مشو!
19 - مردادماه - 1385 23:52
«سرد مشو!» ای همسفر! اصل رهایی: چموش باش آرام و نرم، به کناری؟ به جوش باش این انتهایِ غربت است و شروع ترانهها آماده شو، و در پی بانگِ سروش باش لحظَهتْ فرا رسد که تو با من یکی شوی تو سرد مشو، و تماما به هوش باش تاریخ انقضایِ دلم رو به آخر است ... فکری به من مکن، و سراپا به گوش باش اوراق خاطرههایم شمردنی است چون خط...
-
ربط
19 - مردادماه - 1385 21:56
«ربط» اصلا ندانم این به تو مربوط میشود؟ یک لحظه صبر کن، نرو! ... مربوط میشود؟ گیرم که زندگیم به هم ریختهست باز کاین عشقهای نو به نو ... مربوط میشود؟ تکلیفهای ریاضی دوباره ماند یک جمعِ یک؟ ... و دو؟ ... مربوط میشود؟ درس زبان و لهجهی "یو اِس" ، سلام، "های" مشغول درس، با "یِس" و "نو" ... مربوط می شود؟ دفترچهام...
-
نیستن
19 - مردادماه - 1385 21:56
«نیستن» وقتی که نیستی، دلم آونگ میشود در جستجوی تو، نفسم تنگ میشود وقتی که نیستی همهی سادگی شهر در لحظهای، به بدی، رنگ میشود وقتی که باغچهات رو به موت رفت در رفت و آمدِ نفسم جنگ می شود وقتی مسیر تا به تو را می کنم نظر پاهای نازک من، لنگ می شود وقتی نگاه به عکسِ تو میکنم سهمِ حیاتِ مردهی من بنگ میشود...
-
آشتی
16 - مردادماه - 1385 05:09
«آشتی» تو را از دور میبینم، نفس حبس است در سینه دلم آشوبِ آشوب است از ایام دیرینه تو دست افشان و پا کوبان، به هم ریزی سکوتم را دلم را میبری آرام، چون روزان پارینه من اینجا میتپم، چشمان من خون است خودم را در تو میبینم، بسانِ آب و آیینه لباس مخملینت را به طنّازی برون کردی لبم را خوب آغشتی، به لبهای سفالینه میان...
-
کسوف
13 - مردادماه - 1385 23:43
«کسوف» یک روز بکر در قدم بادی از شمال چونان ستاره های درخشان، درون روز باز از جنوب یک واقعه کسوفی نشسته بود. خورشید نبود و ستاره ای یله در آسمان پاک در لحظه لحظهی پنهانی بزرگ آرام چشمک و چشمان خویش را بر مردمِ نشسته به هر بانه مینمود. مردان و بچگکان در درونِ زهد زن ها همه صف در صفان همه در پیش یک وجود در پشت پیر...
-
دشنه
13 - مردادماه - 1385 23:42
« دشنه » چُنان فرزانگانِ گوژپشتِ آتشین پیغام و چون دیوانِ بُعد آسا در اندوهِ سپهر روز، از جنس عبور محض من یک واقعِ واقع برایت نقل خواهم کرد. یک فریاد از جنس حسادت یک عدالت [ "خوب" یا "بد ـ خوب" من این داستان را از برایت نقل خواهم کرد. شب است و وقت از نیمه گذشته است و جغد از بام یک خانه نظاره می کند هر ناکس و کس را که...
-
صنما
13 - مردادماه - 1385 23:42
« صنما! » صنما! تا به کی اینجا، منِ بیمار بمانم؟ صنما! تا به کجا در نظرت خار بمانم؟ صنما! باده پرستی همه در عیش بسوخت صنما! با که در اینجا دل و دلدار بمانم؟ صنما! خانهی ویرانهی او یادت هست؟ صنما! خانه در آنجا، برِ سردار بمانم؟ صنما! قصهی من قصهی مظلومی نیست تو بگو تا به کی اینجا به سرِ دار بمانم؟ صنما! باده...
-
تنظیم اشعار
8 - مردادماه - 1385 15:57
تنظیم، اصلاح و منظم کردن اشعارم به دلیل آشفتگیهایی که دارند، نیازمند چند روز وقت صرف کردن هستند. به امید حق در چند روز آینده چند نمونه از اشعارم را به وبنوشت اضافه خواهم کرد.
-
غم عشق
7 - مردادماه - 1385 15:08
«غمِ عشق» بیگانه به دنبالِ غم عشق، چهها میکنم امشب وز عشق خبر نیست، به دنبالِ خُمش میشوم امشب جم نیست وز جام خبر نیست این جامِ جم از دوری او شب شود امشب. وز کاسهی مجنون خبری نیست لیلی به کجا رفت و خیالش به دلم نیست وز لیلی و مجنون گذری میکنم امشب. کُه نیست فرهاد کجا رفت و ز شیرین خبری نیست این کوهکَنان را به کجا...
-
خویشتن
7 - مردادماه - 1385 15:07
«خویشتن» به دنبالِچه میگردی میان قابِعکسِ خالی مهتاب که شاید با خیالِ خام خود دنبالِ مهتابی مگر واماندهای اکنون جوازِ مرگ میخواهی؟ مکش زحمت خیالِ خام خود در زیر پا له کن تو مهتابی تو مهتابی نمیدانستم این را یار؛ تنهایی؟ 29 آذر 81
-
سفر
7 - مردادماه - 1385 15:07
«سفر» عشق آنگه که مرا در پسِ جان در بر داشت، لحظهای روی بتابید و به دل جامی، راست؛ سفری را به نگاهی به من ارزانی داشت.
-
آ
7 - مردادماه - 1385 15:06
«آ» چشمهایم باز است زانوانم خستهست میژکیدم چون تاب در پسِ کوچهی ما همسفری بیدار است. نیمه شب راه به دل دار و نکو پیشهی خود کن که خبر باز آید. اشکِ بر رخ نشود بی مدد روحِ لطیفش راه، هموار نگردد گر دلش با تو نگردد وز نفس آه بر آمد که چرا یار نیامد ناچار که یار آمده و بیخبر هستیم و بگوییم نیامد دست اندر سرِ ما هست...
-
وفا
7 - مردادماه - 1385 14:39
به مهربانم: اصغر سفیدگر «وفا» زندگی جدّی نیست زندگی شوخی نیست زندگی گر بشود با من و تو حاصلش برگِ گلیست همه چیزش عشق است من و تو گمشده در کوچهی عشقیم بیا خار و حس کوچیمان گل باشد آسمانش پرِ نور و زمینش پرِ رُز قاب عکسِ خالی نصب کنیم عشق را درک کنیم عشق را درک کنم به تو گر تیغ دهم تو مرا رد نکنی گم نکنی و کسی وارد...
-
بسم الله
6 - مردادماه - 1385 20:10
به نام خدا. قصد بر آن است تا آنچه را که از من بر میآید، در اینجا بر دیدگان شمایان بنشانم. تا شاید در این رهگذر مقبول افتد.